تبليغاتX
...همین جایم - pause

...همین جایم

ميخوام رها بشم رهااااااااااي رهاااااا


http://youthworktalk.com/wp-content/uploads/2009/12/Pause1.png

ساعت یک ظهره.

هوا گرفته نیست.روشن و هنوز نور کمرنگی از آفتاب رو داره.اما داره برف میاد.دارم از پنجره میبینمشون.دونه های ریزی که باد نمیذاره اروم و سنگین بیان و بشینن و هی اونا رو به این طرف اون طرف میکشونه.خیلی کمن.اما همینم یعنی خدا هنوز هوامونو داره!

خیلی وقته ننوشتم اینکه خواستم بنویسم.از یه جایی شروع شد.ب

بذا ببینم اول اولش از کجا شروع شد.از پل؟نه نه از اسمون ابی و صاف دیروز؟نه از خود دیروز ؟اوووم نه اصلا قبلتر شاید همه چی از یکی از پستهای وبلاگ دکتر شیری شروع شد.

تو اون پست هیچ چیز جدیدی نبود.چیزایی نبود که من ازش بی خبر باشم اما هم نمیدونم هم شاید یه سری دلیل براش باشه به هر حال من ازون روز روی دکمه ی pause هستم!!!

این روزا که مثلا من درس دارم خب خیلی کم بیرون میرم شایدم چون از زمستون و سرما بدم میاد اصلا نمیرم.

اما دیروز که ازمون داشتم خب مجبور بودم برم هوا هم خوب بود یه خورده واسه خودم چرخیدم به قول اصفهونیا تابیدم!!

توی ماشین نگاهم به اسمون مات شده بود.صاف صاف بود.یه ابی اسمونی خوشرنگ

که درخشش خاصی داشت

 و واقعا آرامش میداد.حتی یه تیکه ابرم نبود

 تا چشم کار

                                                      میکرد یه پهنه ی بی وسعت ابی بود...                                                                                                                                

که منوکه این روزا حسابی درگیر روزگارم  تو خودش غرق کرده بود و برده بود تو عالم رویا:چی میشد اگه همه ی دنیا همین شکلی بود

صاف صاف...پاک...درخشان...خوشرنگ..... لطیف...پر از ارامش...بدون سیل...زلزله...جنگ...طوفان...بوران....خشکسالی....فقر...بیماری...رنج...درد....ظلم...شکنجه....بی عدالتی.... و و و و بدون حتی یه هوای گرفته.....

وه که چه عالی میشد.همینجوری که تو افکار خودم غرق بودم و دنیا رو یه باغ زیبا تو یه روز بهاری میدیدم متوجه

شدم که به پل رسیدیم.یادم اومد که چقــــــــــــدر هزینه و زمان و تجهیزات و کارگر و مهندس و...صرف ساخت

این پل برا کم کردن حجم ترافیک شد و یه سال تموم چقدر مردم مشکل رفت و امد داشتن.بعد تو ذهن خودم همه ی اون پل پیچ واپیچو یه ماکت کاغذی دیدم که با یه تلنگر انگشت به پایه ی اون فرو میریزه.

فک کردم:اگه زلزله بیااااد.درست مث اینه که خدا یه انگشت به پایه ی این پل بزنه انگار که بخواد بهمون بگه کجای کارین ؟بشر قرن 21 هم که باشی باز همه ی زور و قدرتو با یه تلنگر کوچولو میتونم فرو بریزم.

همه ی چیزایی که در نظر ما عظیم بودن برای خدا چقدر کوچیک میتونست باشه.دوباره ترس رفت تو دلم.

برای این مسیر درست از قلب شهر باید میرفتیم.از پشت شیشه محو مردم شده بودم.این دفعه نگاهم یه کم فرق داشت.

گفتنش سخته.یه حس بود.اولین باری بود که با همه ی وجودم معنی حرفی رو که بارها شنیدیمو حس میکردم که:دنیا محل گذره.هیچی موندنی نیست.

دیروز من  اون برداشتی رو که شاید باید ازین حرف نمیکردم.این روزا این حرف برای من یه معنی بیشتر نداره.که چی؟اخرش که چی؟اگه همین فردا همه چی نابود شه/؟

دیروز همه ی تکاپوی مردم در نظرم بی معنی بود.چیکار دارن میکنن؟ برا چی میدون؟

هنوز امید دارن به این زندگی؟

اگه جنگ شه که میدونی چند سااااااااااااااااااااااااااااال مث یه فیلم به عقب برمیگردیم.؟؟؟

همه دارن زیر فشار اقتصادی له میشن.کوچیکترین کار و برنامه ریزی پول میخواد اما هیچکی صداش در نمیاد.چرا؟پس اینا واسه چی در تکاپوان؟

چرا درکشون نمیکنم؟

دیروز حس موقتی بودن داشتم.انگار که پاهام رو زمین نباشه.انگار که به هیچ کجای این دنیا وصل نباشی و همه چی رو تموم شده بدونی.

دیگه پیاده شده بودم.دسامو تو جیب پالتوم گذاشته بودم اروم اروم از میون مردم میگذشتم.کی میدونست من تو چه فکری ام؟؟

چرا یه حسی به من میگفت اگه یه زلزله ی بزرگ در راهه اخرشه.اخر دنیا؟

خب همینجوریشم که ما نمیدونیم تا کی هستیم اما دست رو دست نمیذاریم.زندگیمونو میکنیم .ولی پس چرا این دفعه فرق داره؟؟؟؟؟؟؟

یه ماشین خارجی رد شد.یه لحظه از دلم گذشت.چه خوش مدل.من ازینا دوست دارم هاااا.بعد گفتم چه فایده زلزله که بیاد 1تیر برق روش بیفته تمومه.

پس چه اهمیتی داره اصلا ماشین داری یا نه یا چی داری؟؟

سمت چپ پیاده رو یه زنی خودشو حسابی پوشونده بود و توی اون سرما دست فروشی میکرد.چند تا اسکاج.چند تا بسته کبریت.چند تا چسب زخم.

توی این روزگار که همه درگیر اوضاع خودشونن از هر 10 نه نه از هر 100 نفر چند نفر ممکن بود تو رو ببینه و دستش به خیر بره.؟؟

یه کم بالاتر یه مرد جوون تا کمر تو سطل اشغالای بزرگ کنار خیابون خم شده بود و چیزایی رو جدا میکرد تا تو کیسه بذاره.

یه لحظه فک کردم.موندن به چه قیمتی؟؟

نه.همون بهتر که تموم شه.بذار تموم شه بابا.این دنیایی که برای همه نیست چرا اصلا باید باشه؟؟

من دوباره داشتم به پوچی میرسیدم؟

چقد همه چیز برام بی معنی بود.چندین روزه که در برابر همه چی میگم: که چی؟

حس میکنم بیشتر ازونیکه فک کنم خودمو و همه چیز موقتیه.توی یه مقطع موقتی چطور میشه برنامه ریزی کرد؟؟

دوباره برگشتم به زمانی که یه چشم انداز حتی 24 ساعته هم جلو روم نبود چه برسه به بیشترش.

یه ماه به امتحان مونده یه هفته ست درس نخوندم.تا حالا که همش به این فکر بودم که چطور ذهنمو از مشکلات زندگی و شخصی بیرون بکشم تا بتونم به فکر خودم و رشدمو و ایندم باشم . اینقدر مغلوب شرایط درجا نزنم.اما حالا حالا فک میکنم خیلی بیهوده ست حرف از اینده و رشد و کار و تحصیل و ازدواج بزنی.

وقتی ترس تو دلته نمیتونی جلو بری.

هممممه ی چیزای این دنیا حتی چیزایی که با مرگ و زندگی ادما سر و کار داره دیگه بیشتر به نظرم یه بازیه و مام عروسکای بازی.هیچ چیز اونقدر مهم نیست وقتی همه چیز میتونه در یک لحظه از هم بپاشه.

کلا سیستمم به هم ریخته.درسم که میخوام بخونم میشینم فک میکنم خب این گرایشو که فقط تهران داره و

من دیگه واقعا نمیخوام برم تهران و از اضطراب میمیرم بخوام تنها اونجا زندگی کنم.

زلزله بیاد و بمیری یه لحظه ست اینکه با ترسش بخوای زندگی کنی وای نه....

پس دیگه هیچی.بعدش هم که فقط دانشگاه علامه داره و من تازه فهمیدم چطور دانشگاهیه و این چیزی

نیست که انتخاب من باشه.و تو فرصت یه ماه هم که به تغییر گرایش نمیرسم که شهرای دیگه داشته باشن.

ممکنه هر جای دنیا زلزله بیاد اما وقتی ندونی و زندگی کنی درست مثل زمان مرگته.میدونی که بالاخره میاد

اما هی زجر کش نمیشی.

با خودم میگم دیوونه توام مث اییییییییییین همه مردم.چشمات سیاه تره یا خونت رنگی تر؟

هر بلایی سر همه اومد سر توام میاد.

اره کاش میشد اینجوری فک کنم.اما استرس.این چیزیه که نمیذاره من زندگی کنم.

این استرس دیروز که تمام مدت تو این فکرا بودم به حدی رسید که احمقانه ترین کار ممکن رو کردم.

من از ارتفاع میترسم اما هرجوریه با پل هوایی کنار اومدم.چون دوتاش گرایش اجتناب اجتنابه.

ولی دیروز هر کاری کردم نتونستم و درست از وسط یه بزرگراه رد شدم.

فک کنم راننده ها دلشون خواسته خفه م کنن.

حس بدی دارم.

حس خاکستر زیر اتیش!!!

حس میکنم حرف زدن از هر چیزی دیگه بی فایده ست .حس میکنم وقت گذشته!!

علیرغم تکاپو تو چهره ی همه یاس و اضطراب و ناامیدیه.

یعنی چی میخواد بشه.

حالا که باید بهتر میشد باید وقتی حس کنیم به همین راحتی میشه همه چیز تموم شه از زندگیمون نهایت 

استفاده کنیم اما اما

چقدر وقت داریم؟کی میدونه؟؟؟؟

همه چیز در نظرم رنگ باخته از مشکلات بزرگ تا ارمانها و اهداف بزرگ و چیزایی که دوس دارم بهشون برسم.

میدونم که اینجوری نمیشه.نمیشه زندگیو تعطیل کرد که.تا کی؟

اینو وقتی با اس ام اس از همه ی این چیزا برا دوستم گفتم بهم گفت.

مرسی که بهمون خبر دادی.اها پس زندگی تعطیل تا اطلاع ثانوی.""

میدونم که داشت مسخره میکرد.

تموم ذهن و روحم درگیر اوضاع ست.

و یک هفته ست که انگار کسی دکمه ی منو زده و فعلا روpauseهستم.  

اما تا کی؟

دیشب که داشتم میخوابیدم فک کردم چه خوب میشد اگه خدا باهامون حرف میزد.مثلا مث اون وقتا که جبرئیل بوده و پیغمبر.اخودش بهمون میگفت قراره چی بشه .

اون وقت مطمئن بودی که این حرف خداست و به حرف خدا دیگه شکی نبود وقتی جهان و ادماش ساخته ی خود اون بود. 

نه!

مطمئنم که با خوندن اینا بازم نتونستی حسم کنی که چی دارم میگم و تو چه اوضاعی ام.

اتفاق تا وقتی نیفته برا همه حرف زدنش ازش خنده داره.برو بابااااااااا و ازین حرفا.بذارین یه خاطره بگم.فقط یه قسمتشو.

وقتی تو تبریز دانشجو بودم تو یه شب به فاصله ی دو ساعت چند بار زلزله اومد و بعد بماند که دانشگاه چه حمایتی از بچه های تنهای خوابگاهی کرد!!!!!!!!!بالاخره اون شب صب شد.

من که شب گفتم اگه زنده به صبح برسم یه راست میرم خونه اول صب جا رزرو کردم و مشغول جمع و جور کردن وسایل بودم.اما باید تا عصر صبر میکردم.حرکت ساعت 6 بود.عجب روز سردی هم بود.

اوضاع بدی بود اما بچه ها انگار دیشب رو یادشون رفته بود و برخورد دانشگاه رو.

انگار مثلا دیشب پیک نیکی جایی بودن و تموم شده حالا برگشتن به زندگی .چون داشتن لباس و هر چی رو که دیشبش تو حیاط بوی دود و خاک و اتیش گرفته بود رو میشستن و منو هم مدام با مسخره یا جدی نصیحت میکردن که بابا کجا از درسات میمونی و....خلاصه.

بعدجمع کردن وسایل رفتم پیش سرپرست خوابگاه تا بابت دیشب ازشون یه تشکر اساسی کنم.!!!!!

 شروع کرد به بهانه اوردن که اماده نبودیم و فلان و بهمان و حالا که به خیر گذشته و ایشالا دیگه نمیاد و این

حرفا...که با برخورد تند و جدی و صریح من روبرو شد سعی میکرد ارومم کنه که حالا گذشته تموم شده که من

با عصبانیت مدام میگفتم و تکرار میکردم باشه دیشب گذشت الان اگه بیاد چی؟

بگین برای ما چی کار کردین؟چه امکاناتی فراهم کردین که مث دیشب تا صب تو حیاط بدون هیچی قندیل

نبدیم.که حراستی که وظیفه ش مثلا حراسته وقتی خودمون برای اتیش ازش کبریت میخوایم با خنده نگه

فندک ندارین؟؟؟؟؟؟؟؟

مدام از من با حالت دستم که اگه همین الان بیاد چی و ازون انکار که یشالا نمیاد و من تکرار که اگه بیاد و....

فک میکنین چی شد؟؟؟؟؟؟زلزله!!!شدید تر از شب.

اون خانوم خودشم رنگش سفید شده بود و دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداشت.

انکار هیچ چیز اونو از بین نمیبره.!!!

به گیجی این موقعیت من نخندین.


:(    



 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/30ساعت 9:10 PM  توسط حس من  |